خدمات وبلاگ نويسان جوان خدمات وبلاگ نويسان جوان عاشقانه های پری


























عاشقانه های پری

سلام عشقام...

حالتون خوبه؟

بعد یه مدت طولانی اومدم ولی به جاش میخوام یه چیزایی بذارم که کف کنین.یکی از داستانامو که تو استان رتبه اول رو آورده.اگه میخواین بخونینش برین ژایین و از قسمت اول شروع کنین به بالا.

دوستون دارم یه عالمهقلب

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط Parisa نظرات ()

اووووووووووووووووووو...

این همه وقته اینجا نیومدم.

سال نو مبارک عقشام.خوبین؟

انقدر سرگرم درس و مدرسه ام که همه چی یادم رفته بود.

بچه ها 6 تیر روز سرنوشت ساز منه.میخوام ثمره ی این همه درس خوندنو بگیرم واسم خیلی دعا کنید ها.

ایشالا به لطف خدا و اگه لایقش باشم قبول میشم.لبخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط Parisa نظرات ()

پنج دقیقه بود که از بیرون اومده بودم.هنوز خستگی از تنم بیرون نرفته بود که با صدای تلفن از جام پریدم. پس از فوت مادرم پنج سالی میشد که تلفن ساکت بود و صداش درنمیومد.

-بله؟

-سلام نفس جان.

-سلام خاله جون حالتون خوبه؟

-مرسی عزیزم.تو چطوری خاله؟

-ممنونم

-خاله جان میخواستم درمورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنم.

-بفرماید.سراپا گوشم.

-خاله الان تو چند سالته؟

-22 سال خاله چطور؟

-تو قصد ازدواج نداری؟

داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم سریع پرسیدم:

-خاله چی شده یه دفعه به فکر ازدواج من افتادی؟

-یکی از دوستای امیر دنبال یه دختر خوب میگشت منم تورو بهش معرفی کردم.

-ولی خاله شما که وضعیت داغون منو میدونید.

بلاخره که نمیشه چون پدر و مادرت فوت کردن توهم همیشه تنها بمونی.

-خاله جان من بعدا باهاتون تماس میگیرم.

-باشه خاله منتظرتم.

-خداحافظ.

-خداحافظ

تلفن رو قطع کردم.یکی دو سالی میشه که خواستگارامو با این بهونه رد کردم.دیگه خودم از این وضع خسته شده بودم.داشتم فکر میکردم.واقعا بهونه ی من اینه؟نه نه این موضوع اصلا واسم مهم نیست. این بهونه ها الکیه.

همش به خاطر یه قول احمقانه که تو اوج نوجوانی به خدا دادم بود.

((خداجون هرکی که ندونه تو بهتر از هرکس میدونی که چقدر محمدو دوست دارم.کمکم کن.قول میدم تا آخر عمرم جز محمد به کسی فکرم نکنم.))

واقعا به قولم عمل کردم.الان 9 ساله از اون ماجرا میگذره و من به هیچ کس کاری نداشتم.همیشه امید داشتم که شاید بتونم دوباره باهاش ارتباط داشته بیاشم ولی این ماجرا پیش نیومد .من همیشه تو رویاهام اونو شوهر خودم میدونستم ولی اون حتی هیچ وقت نپرسید من زنده ام یا مرده.مطمئنم اگه اون نبود بعد از فوت مادرم همه چیزو تموم میکردم و خودمو میکشتم.

زنگ زدم به خاله و ازش آدرس خونشونو گرفتم.تصمیممو گرفته بودم میخواستم کل قضیه ی محمدو براشون تعریف کنم.

بعد گرفتن آدرش زنگ زدم به الهام دختر خالم دو سال بود که ازدواج کرده بود و الان حامله بود.

الهام-سلام خانوم بی معرفت.

-سلام الی خانوم خوبی؟

-بله پری خانوم ولی مثل اینکه شما بهتری.

-من میخوام برم خونه ی مامانت اینا توهم بیا.

-چرا؟چی شده؟

-میخوام قضیه ی محمد رو به مامانت بگم.

-چی؟چرا؟

-حالا تو بیا خودت میفهمی

-باشه بابا باشه.

خیلی وقت بود که الهام رو ندیده بودم چون الهام می دونست با دیدن شاهین یاد محمد می افتادم.خیلی کم همدیگه رو میدیدیم.دلم براش انداره ی یه گنجشت شده بود.با خوشحالی مانتویی که تازه خریده بودم با شلوار مشکی پوشیده بودم و خیلی خوش تیپ کردم و با یه آرایش ساده ی دخترونه از خونه بیرون زدم.سوار ماشین شدم و به طرف خونه ی خاله راه افتادم.از وقتی به خونه ی جدید رفته بودن تا حالا خونشون نرفته بودم.سر راه یه دسته گل قشنگ خریدم و رفتم.طبق آدرسی که داشتم جلوی در یه آپارتمان 5 طبقه رسیدم.جلوی در یکم که وایسادم یه پسر خوش تیپ گفت:

-سلام نفس خانوم بفرماید داخل.

یه نگاه بهش کردم.خدای من امیر بود.بعد از سه سال چقدر عوض شده بود.با لبخند بهم گفت چقدر بزرگ شدی.

-توهم همینطور.

-بفرماید بالا مامان و الهام منتظرن.

رفتم خونه ی خاله و بعد از سلام و احوالپرسی تمام ماجرارو تعریف کردم و خاله به الهام گفت:

-زنگ بزن به محمد اینا بیان اینجا.

یه ساعت تو سکوت گذشت تا زنگ درو زدن.محمد رو که دیدم دیگه چیزی نفهمیدم.وقتی به هوش اومدم محمدو دیدم.بهم لبخند زد و گفتم محمد باورم نمیشه بهت رسیده باشم.

-خوب دیوونه قاطی کردی؟

-نه جدی میگم.باورم نمیشه.

-میخوای من برم باور کنی؟

بهش اخم کردم و با هم خندیدیم.

گفتم ناهار خوردی؟

-نه به جاش کتک خوردم.

-نوش جان.

-نمیخواد غذا درست کنی.

-حالا کی خواست غذا درست کنه؟گفتم که بریم بیرون ناهار بخوریم.

خندیدیم که گفت:

-باشه.بریم

سوار ماشین شدیم و به طرف یه رستوران به راه افتادیم که تو ماشین موبایل محمد زنگ زد:

-جانم؟بفرماید.

-...

-چی؟جدی میگی؟

-...باشه کجا>همون جایی که نفس بود؟

-...

-باشه اومدیم

با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:

-یه روز نمیذارن آدم با زن آیندش غذا بخوره.

-چی شده؟

-1 ساعت دیگه فرزند پسر عمه ی من و دختر خاله ی گرامی شما چشم به جهان می گشاید.

-دیوونه پس الان بریم اونجا دیگه.

-باشه چشم.هرچی شما بگید.

نمیدونم چرا دلشوره ی عجیبی داشتم بیچاره الهام چقدر درد میکشه.الان شاهین دل تو دلش نیست.وای خدا باورم نمیشه!!!

تو این افکار بودم که رسیدیم و با محمد رفتیم تو بیمارستان خاله و امیر و عمو(شوهر خالم)اونجا بودن.هرچی نگاه کردم شاهینو ندیدم ولی داداشش و باباش بودن.مامانشم نبود یکم که گذشت مامان شاهین بعد از سلام یه چیزی در گوش محمد گفت و محمدو با خودش برد یه سمت دیگه.محمد باهام بای بای کرد و رفت.رفتم سمت خالم و گفتم:

-خاله سلام.

-سلام عزیزم

-طوری شده؟

-نه بیا بشین.

اومد بلند بشه که من بشینم.ولی من اجازه ندادم.برگشتم به امیر نگاه کردم.وای خدا چرا گریه میکرد؟لحظه ها بد می گذشت.به خاله گفتم:

-امیر چرا گریه میکنه؟

شهاب(داداش شاهین)اومد بغل ما وایساد.دوباره پرسیدم:

-خاله چرا امیر گریه میکنه؟ترو خدا بگین چیزی شده؟

شهاب-الهام و بچش نمیتونن با هم زنده باشن.

خاله-شهاب جان شاهین حالش چطوره؟

شهاب-محمد و مامان رفتن پیشش؟

-کجا؟شاهین چش شده؟

شهاب-وقتی این خبرو شنید حالش بد شد.دکتر گفت شاهین باید یا الهام رو بخواد یا بچش.

خدایا اینا چی میگن؟این حرفا یعنی چی؟آخه چرا؟

خاله-نفس نفس.خوبی خاله؟

-خوبم خاله خوبم.

انگار دیگه نمیتونستم وایسم.خیلی ناراحت بودم.نشستم رو یه صندلی و چشامو بستم.

شنیدم خاله به محمد گفت که منو ببره خونه استراحت کنم.محمد بلند شد دستمو گرفت و با هم رفتیم خونه.جون نداشتم.خودمو انداختم رو مبل.محمد اومد کنارم و گفت:

-شاهین خیلی ناراحته.

-...

-نمیخوای چیزی بگی؟

-...

-شام میخوری؟

-نه.

-نفس تو نباید به خاطر اونا اعصابتو خورد کنی.اتفاقیه که افتاده.

-...

-تو یخچال چیزی نداری؟

-...

بلند شد رفت تو آشپز خونه و بعد یه مدت پرسید.

-نون کجاست؟

-تو یخچال.

رفتم دست و صورتمو شستم دیدم نیمرو درست کرده.یکم خوردم و بعد گفتم.

-میرم بخوابم.

-باشه.منم میرم خونه.

بعد از خداحافظی خوابیدم و اون شب نحس گذشت

صبح که بیدار شدم انگار یه سال بود خواب بودم.یکم فکر کردم.تازه اتفقای دیروز یادم اومد.حسابی کلافه شدم.بدون اینکه چیزی بخورم نشستم رو مبل و به یه گوشه خیره شدم تا محمد اومد دنبالم و باهم رفتیم پیش الهام.وقتی شاهین منو دید انگار زبونش باز شد.بهم گفت:

-نفس دیدی؟دیدی این همه مواظبش بودم.آخه چرا؟

بغضم ترکید.محمد اومد شاهینو بغل کرد و آرومش کرد.بهش گفت

-بلاخره گیکار میکنی؟الهام یا دخترت؟

-محمد خفه شو.من الهام رو با دنیا عوض نمیکنم.راحت به دست نیاوردم که راحت از دست بدمش.پس لطف کن دیگه این سوالو تکرار نکن.

-باشه پس تو واسه چی ناراحتی؟

صداشون بلند شده بود.یه پرستار بهشون تذکر داد که آروم باشن.شاهین رفت تو حیاط.یه دفعه این سوال تو ذهنم جرقه زد که چرا شاهین این همه داغونه؟اونکه هنوز الهام رو داره پس میتونن بازم بچه دار بشن.محمد رو نگاه کردم که حسابی کلافه شده بود و خاله و مامان شاهینم حال خوبی نداشتن که بشه باهاشون صحبت کرد.منم میخواستم برم بیرون که محمد گفت:

-کجا میری نفس؟

-الان میام نگران نباش.

رفتم تو حیاط و دیدم شاهین رو یه نیمکت نشسته و رفته تو فکر.وقتی منو دید رشته ی افکمحمد پاره شد و گفت:

-دکترا گفتن الهام دیگه نمیتونه بچه دمحمده.

روشو کرد به آسمون و گفت:

-آخه چرا خدا جون؟تو که بهتر میدونی الهام ی من عاشق بچس.اونم دختر.خدایا خوئت کمکمون کن.

-الهام کی مرخص میشه؟

-نمیدونم.دکترش میگه تا ظهر به هوش میاد.نمیدونم کی مرخص میشه.

-فکر میکنی اگه بفهمه دیگه بچه دار نمیشه چیکار میکنه؟

-نمی دونم نفس نمیدونم.دیوونه میشه خودت که میدونی چقدر بچه دوست داشت.

شاهین دوباره گریش گرفته بود.نمیدونم چرا گریه میکرد.به خاطر بچه ی از دست رفتش یا به خاطر الهام

شاهین بهم گفت

-میتونم ازت یه چیزی بخوام؟

-آره.بگو میشنوم

-میخوام بری به مامانم اینا و همه ی اقوام بگی که اصلا نمیخوام کسی به الهام بگه که دیگه نمیتونه بچه دار بشه.

با سر بهش علامت تایید رو نشون دادم و گفتم باشه

-پس زودتر برو به همه بگو قبل از اینکه الهام به هوش بیاد

-باشه پس من رفتم تو

-باشه منم الان میام

رفتم تو و به همه گفتم که نقشه ی شاهین چیه و همه قبول کردن و شاهینو تحسین کردن که فکر به این خوبی به سرش زده.

شاهین بعد از وارد شدن مستقیم رفت تو اتاق الهام و بعد اومد تو و گفت:

-الهام به هوش اومده.

منتظر ادامش باشین.به زودی میذارمشلبخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط Parisa نظرات ()

اینم از عکس نی نیمون.

اسمشم گذاشتیم سارا جووووووووووووونچشمک

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط Parisa نظرات ()

فدات فدات،یه بوس برات...

این جمله رو محمد دیشب بهم گفت.آماده شده بودم واسه خداحافظی باهاش ولی تا دید میخوام حرف بزنم اینو گفت.ساکت موندم.یکم که گذشت شروع کرد به حرف زدن.

حرفای قشنگ قشنگ که بهم جون میداد

تو چشام خیره شده بود و با وجود بغض سنگینی تو گلوش بهم گفت اونی که پشت سرش صفحه گذاشته دوستش نبوده دشمنش بوده.

وقتی بغض داشت میخواستم بپرم تو بغلش و گریه کنم اما خیلی خودمو کنترل کردم.

واسم به جون عزیز ترینش(خواهر کوچیکترش)قسم خورد که تا حالا بهم هیچ خیانتی نکرده.قسماش بهم روحیه میداد.

آخرش که حرفاش تموم شد گفت نه ازت توقع دارم بمونی و نه توقع دارم دوسم داشته باشی.خوب به هر حال تهمل 9 روز تنهایی بایدم برات سخت باشه.

صداشو آروم کرد و گفت یه سوال میپرسم واسه جوابش فقط یه کلمه بگو آره یا نه.

سرمو بلند کردم پرسید:هنوز دوسم داری؟

بهش لبخند زدم و گفتم آره.

بغلم کرد و دوتاییمون زدیم زیر خنده و عشقمون همچنان ادامه پیدا کرد.

تولدشم با چند روز تاخیر دوباره بهش تبریک گفتم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٧ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط Parisa نظرات ()

من از تو خاطره دارم،چجوری یادت بیارم؟

ما روزای خوبی دارشتیم،همشونو جا گذاشتیم

چند روزی میشه که رفتی،اما انگاری یه ساله

بیشتر از این نمیتونم،بی تو خوشبختی محاله

کجاس اون خاطره هامون،چی شده حال و هوامون

چقده دل نگرونم،واسه ی آرزوهامون

تو که بی نام و نشونی،کجا دنبالت بگردم

چرا من تنها بمونم،آخه من کاری نکردم

دیگه طاقتم تمومه،کاشکی حالمو بدونی

دارم از نفس میفتم،کاش خودتو برسونی

کجاس اون خاطره هامو،چی شده حال و هوامون

چقدر دل نگرونم،واسه ی آرزوهامون

پ.ن)امشب شب تولد عشقمه.باید براش تولد بگیرم اما بدون خودش.یه جشن یه نفره،یه مهمونی یه نفره که تنها مهمونش خودمم.خودم و خودم.یه حس خاصی دارم.پارسالم نتونستم واسه تولدش کنارش باشم امسالم که اینجوری شد.نمیدونم یه دفعه چه بلایی سر ما و حسمون اومد.قرار بود عشقمون اسطوره بشه.عشق پریسا و محمد.مثل شیرین و فرهاد،لیلی و مجنون.اما زمونه نذاشت و مارو از هم جدا کرد.امشب خیلی بی قرارشم.بی قرار حرفاش،دیوونه بازیاش و خنده هاش.

تولدت مبارک عشق من.تولدت مبارک ای عزیزی که از نامردی واسم کم نذاشتی و من همچنان عاشقت بودم.نمیدونم امشب پیش کی و چجوری تولدتو سر کردی.نمیدونم امشب به عنوان تبریک شب تولدت لبای کی رو لبات نشست اما امیدوارم خوش باشی تا همیشه.دوست دارم زندگیم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط Parisa نظرات ()

امشب باهاش حرف زدم...

آره با محمد خودم...

دوسم نداره...

راست میگم به خدا دیگه دوسم نداره...

همین الان که دارم مینویسم چشام سیاهی میره...

دستام میلرزه...

دارم دق میکنم...

یکی کمکم کنه...باختم.تمام زندگیمو یه شبه باختم.کسی که همیشه باهام با مهربونی حرف میزد امشب از همیشه سردتر بود.دارم میسوزم و نابود میشم.شماها میتونین آرومم کنین؟فردا نمیرم مدرسه.حالم خیلی بده.دارم تو تب میسوزم.

واسم دعا کنین فراموشش کنم.این آرزومه.میخوام مثل خودش سنگدل بشم.میخوام دلشو فقط واسه یه بارم که شده بشکونم.دعا کنید بتونم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط Parisa نظرات ()

 

به نام نامی بی کسان

امروز عشق را از چشمانت خواندم. امروز گلبوته های دوستی در قلب مهربانت فضای خاطرم را عطر آگین کرد و تو برای اولین بارمحبتت را برایم ثابت نمودی.

من هر روز به انتظار دیدنت می ایستم تا بلکه بتوانم صورت مهربانت را نظاره کنم. هر زمان که از دیدنت باز می مانم به تماشای عکس های زیبایت می نشینم. هر گاه با لبخند  مهربانت سلامم را پاسخ می دهی در درونم شور و نشاط  بر پا می کنی. هر گاه صدای گامهای پرتلاشت بر روی کاشی قلبم طنین می اندازد آرامش  پیدا می کنم. از بین صداهای متعددی که از کلاسها به گوشم می رسد به دنبال صدای طنین مهربان تو می گردم.

با قلبم  پیمان بسته بودم که هیچ گاه راه عشق  را برای هیچ کسی باز نکنم، ولی تو با شراره های نگاهت قفل آهنی را شکستی و آرام آرام غبار غم  را از روی پنجره ی مسدود قلبم پاک کردی و محبت را همانند دانه ای درقلبم کاشتی و ریشه هایش را در چشمانت قرار دادی.

می دانم تو نیز درقلبت آهنگ دوستی نغمه سرایی می کند وپرنده ی  خیالت  این بار زمزمه ی عشق من را در فضای بیکران چشمانت ثبت می کند. غنچه های کوچک قلبم  که رنگ عطش را دارد با صدای خنده هایت که حاکی از محبت عشق  شگفته می شود.

می دانی دوست ندارم که بگویم دوستت دارم  درست است. احساس می کنی که عاشقت  هستم و تو بهتر از هر کس دیگر می دانی که دل مهربان سرزمین رویش گلهای محبت است.

 

 

هوایم هوای تو ، دلتنگم برای تو، تنهایم به یاد تو، زندگیم فدای تو

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط Parisa نظرات ()

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط Parisa نظرات ()

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط Parisa نظرات ()

جا کن در آغوشت منو دل شوره هامو

پنهون کن از نا محرما درد و دلامو

پیدام کن از اون راه دور و بی نشونه

پاک کن با دستات اشکای رو گونه هامو

بگو  که میشنوی صدامو

میخوام فقط آغوش من جای تو باشه

جایی که ساختی بهترین خاطره هامو

یادت میاد گفتی به من هرجا که باشی

نمیذاری دلتنگ شم و داری هوامو

آخ که چقدر داشتی هوامو

بعد من با صدای کی شبا خوابت میبره؟

بعد من آروم کی شبا از روزگارت میبرت

کی مثل من با خنده هات دیوونه بازی میکنه؟

وقتی مه بهونه داری تورو راضی میکنه؟

کی دل خوشه وقتی که تو داری میخندی با رقیب؟

کی با تحمل زندگی میکنه جز همین منه مونده غریب؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۸ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط Parisa نظرات ()

مگه تو نگفته بودی عشق و زندگی قشنگه؟... ولی خوب نگفته بودی که همش بی آب و رنگه... تو مگه نگفته بودی وقتی عاشق میشی انگار دل دریارو گرفتی توی دستای سپیدار؟... مگه نرخ خوبی چنده که تو برگای برنده تو به این راحتی سوختی؟... مگه تو نگفته بودی؟... من تو دریای جنونت دل دادم به آسمونت بادبونامو سپردم به نگاه مهربونت... گم شدم تو دل بارون،با یه حال عاشقونه تو که گفتی نمیدونی پس بگو آخ کی میدونه؟... مگه نرخ خوبی چنده که تو برگای برنده تو به این راحتی سوختی؟... مگه تو نگفته بودی؟... مگه من دوست نداشتم؟مگه عاشقم نبودی؟ مگه آخرین بهانه واسه ی دلم نبودی؟... مثل گل مثل یه سایه مثل بی کرانه دریا مثل یه حس عجیبی توی صندوقچه ی رویا...

پ.ن)دلم گرفته،دلم از خودم و تو گرفته.نه فقط تو همه ی آدمای روی زمین که مثل تو داغونم کردن...از خودم،خود سادم که انقدر راحت دلمو بهت باختم تو عالم بچگی نفهمیدم پشت اون قیافه ی آرومت چه آدم سنگدلی پنهان شده.از عشقم بدم میاد از خودم از تمام زندگیم بدم میاد و باعث همه ی اینا تو شدی.تویی که صدامو نمیشنوی...تویی که من گریه کردم و خندیدی...آره تو سنگدل ترین آدم روی زمین.عاشقی اینه؟دوست داشتن و وفاداری یعنی این؟نمیخوام این عشق و علاقتو.تا کی بازی؟تا کی دل سوزوندن؟خود واقعیتو نشونم دادی ولی واقعا تو کی؟از کجا اومدی و زندگیمو بهم ریختی؟چرا من؟روی این کره ی خاکی فقط من بودم که بدبخت نبودم؟بگو جواب بده.جواب همه ی سوالامو بگو دیگه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۸ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط Parisa نظرات ()

سردی نگاهو بشکن،فاصله سزای ما نیست

تو بمون واسه همیشه،این جدایی حق ما نیست

بودن تو آرزومه حتی واسه ی یه لحظه

میمیرم بی تو

خوندن من یه بهانس،یه سرود عاشقانس

من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم

تو خود دلیل بودنم،بی تو شب سحر نمیشه

میمیرم بی تو

من عشقت رو به همه دنیا نمیدم

حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم

با تو میمونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم

واست میمیرم جواب دنیارو میدم

با تو میمونم واسه همیشه

خاطرات تورو چه خوب چه بد حک میکنم

توی تنهایی هام فقط به تو فکر میکنم

با تو میمونم واسه همیشه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط parisa نظرات ()

عشق اول،مهربونم سرتو بذار رو شونم

عشق اول،مهربونم چتر موهات سایه بونم

عشق اول،نازنینم دستتو بذار تو دستام

عشق اول،بهترینم بوی تو داره نفسهام

عشق اول،عشق آخر اگه امشب درکنارم

تورو دارم تورو دارم پس چرا چشم انتظارم؟

عشق اول،عشق آخر نکنه خوابم دوباره

نکنه تنهام بذاری،بشه قلبم پاره پاره

نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم

نکنه هرگز ندونی که تورو من میپرستم

نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو

نکنه هرگز نخونم شعر غمگین صداتو

اگه من حتی ندونم اسمتو ای مهربونم

اگه تو حتی ندونی از منم نام و نشونی

عشق اول،مهربونم سرتو بذار رو شونم

عشق اول،مهربونم،چتر موهات سایه بونم

عشق اول،عشق آخر نکنه خوابم دوباره

نکنه تنهام بذاری بشه قلبم پاره پارهقلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط parisa نظرات ()

امروز سالگرد عشقمه.میدونم بد قولی کردم.قرار بود وبلاگمو خوشگل کنم ولی نشد.یعنی حوصلشو نداشتم.خیلی حس خوبی دارم چون امروز خیلی روز قشنگیه.وفاداری من و محمد به هم یک ساله شد پیشم نیست ولی کنارم حسش میکنم.درست همین جایی که من نشستم اونم هست.مثل همیشه.مثل تمام وقتایی که پیش هم نبودیم ولی دلامون به هم نزدیک بودگریه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۳ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط parisa نظرات ()


Design By : Pichak